
|
شطحيات عموقاسم | |
|
همینجوری... 2 انگار توی سرم دارند مشت می زنند... خیلی احساس عجیبی است... به نیت اینکه من کُرد هستم وضو میگیرم و قدقامت را میگویم. باید یکی را ببوسم تا همه ببینند که من قابلیت عاشق شدن را دارم... از اتوبوس پیاده میشوم و سلانه سلانه می آیم خوابگاه. سرم درد نمی کند فقط دوست دارم درد بکند تا از شر این دیوانه های وزارت دفاع راحت شوم. از میگو برایشان می گویم... هی می پرسد که این میگو چطور کار میکند می گویم 6 چرخ دارد از همه جا بالا میرود و ... می گوید یعنی... و می گویم یعنی می توای رویش گرز بگذاری به جای یک کرد - مثل من - ازش استفاده کنی... بعد فکر میکنم کرد باید گرز داشته باشد و بتواند آدم بکشد مخصوصا اگر دکتری بخواند و امتحان جامع را هم داده باشد... شروع میکنم به پرسه زدن تا به وبلاگ علیرضا میرسم. با علیرضا عاشقیت به یادم می آید... می فهمم که عشق از عشقه می آید که می پیچد به دور یک درخت تا خفه اش کند ولی من... من اکنون جلوی باجه تعاونی 15 هستم باید بروم و فریاد بزنم که کرد هستم... پول خردهای توی جیبم را در می آورم دوست دارم بلیط به من ندهد تا گرزم را دربیاورم... هی زمان می گذرد و من نمی فهمم چرا رابعه دختر کعب بود و غلام بیچاره بیچاره. چرا غلام کنیز نبود و رابعه برادر یک خواهر خل؟ صبح شده و من پیاده میشوم از وبگردی خسته شده ام می آیم در می زنم می آیم دوباره درمیزنم میآیم دوباره تر در می زنم می آیم... با دو دستم صورتش را در خودم میگیرم دوست دارم کرد نباشم ولی هستم دوست دارم نباشم ولی هستم باید بزنم تا صورتش کبود شود تا احساس کند کرد بودن چه لذت تلخی ست. سر زبانم مزه گسی را تجربه میکنم از اتوبوس پیاده میشوم و به آن مرد می گویم این ربات میگو شکل می تواند آدم هم بکشد ... عموقاسم، ،
بنال بلبل
اگر با منت سر زاريست:
3
بلبل ناليده!
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان عمو |
| لوگو |
| بازديدکنندگان |
| پستهاي قبلي عمو |
| دفترچه يادبود عمو |
|
|
3 نظر داده شده:
میدونی برهان..اگه این پست مال من بود خرده ای نبود بر من..ولی خیلی دوست دارم بدونم که ججوری....
می دونی وحید! هر پیسه گمان مبر نهالی است ... شاید که پلنگ خفته باشد... پلنگ میتونه درنده هم باشه... خیلیه وقتی آدم گوشه هایی از درونش رو می بینه... حالا دارم میرم حج و نمی دونم چجوری باید برم... من که هنوز حاجی نشدم پس چجوری باید قدم بذارم اونجا من که هنوز احرام واقعی نبستم من که هنوز میقات واقعی نرفتم هنوز به دورش نگشتم چجوری آخه چجوری باشد برم چجوری ... می فهمی وحید؟!...
بعد همینجوری می پری توی چشم آدم با میگو و احرامی و درخت و عشقه که می پیچد دور آدم تا خفه اش کند و رابعه یا برادرش -نمی دانم- که ایستاده روی مربع مشکی آن دورها و باد که می وزد و آفتاب تند عرفات، یادم می آید که خوابگاه دیگر تمام شده بیدار می شوم و هزار رکعت قضا شده از آدمی که باید می بودم و برهان! دعا کن من هم رستگار شوم...
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي